شیخ ابوالحسن خرقانی : کاشکي بدل همه خلق، من بمردمي تا خلق را مرگ نبايستي ديد... کاشکي حساب همه خلق با من بکردي تا خلق را به قيامت حساب نبايستي ديد. کاشکي عقوبت همه خلق، مرا کردي تا ايشان را دوزخ نبايستي ديد. بهترين چيزها دليست که در وي هيچ بدي نباشد.
این روزها دردمند برخود می پیچم که پشت دروازه و نرسیده به کوی اول به پای مانده ملولی می کنم عجبا بر منی که چنین رهرویی ام ، راهبریم پیشکش .
مردان از هفت اقلیم سخن می رانند و ما متحیرانیم که چگونه دزدانه از روزن صافی عبور کنیم شاید بتوانیم داغ محبتی مجعول بر خود زنیم غریبانه به اصل ورع می نگرم گویی فرزند آدم را سنخیتی با آن نیست و نقل ها صرف اولیا و اصفیاست . چله ام را برای چندمین بار مختوم نمی سازم گرچه یک بار شکستن عهد خود توبه ای صعب دارد و کفاره اش بباید. این همه بد عهدی را چه شاید؟
نفسم تنگ شده و سوهان زنان حلقه های خرخره ام را می پیماید میطلبد دمی بیشتر زنده بمانم. و حجت پروردگارم مستحکم تر بر هلال من حمل شود بیچاره این فرزند ادم با این همه ناراستیش کی تواند سهی سرو پیمانه به مشتی باشد شادمانه از یادمان "الست بربکم؟ قالوا بلی"...
هرچند در رنج بزرگی بسر میبرم ولی دریغم شد که انچه خوانده ام را در دسترس دیگران نگذارم .
درباره شیخ عزیز ابوالحسن خرقانی نه در لغت نامه دهخدا مطلبی جامع یافتم نه در دیگر کتبی که در دست داشتم ، کتاب "نوشته بر دریا" استاد شفیعی کدکنی راهم ندیدم یا احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقاني منضم به نورالعلوم نوشته: مجتبيمينوي ، ولی از سخنان شیخ لذتی دور از شرح عارضم گردید عباراتش موافق طبعم افتاده ...اسباب تاسفم بود مردی نظیر شیخ چنین مجهول الهویت مانده است که ترکان نامش را آسوده به یغما می برند تا خوان خود را مجلل سازند به زیوری مسروقه.
آنچه آورده ام همان مختصریست که براحتی می تواند به منظرتان راهگشاید:
وبسایت حیات اندیشه (تاریخ عرفان اثر عبدالرفیع حقیقت): http://www.lifeofthought.com/E25.htm
و نیز وبلاگ مریدی از شیخ : http://www.kharaghani.blogfa.com
... و دیگر هر چه بود مسودات مکرر!!!


چندان رغبتي به نثار گل و مل ندارم چون وسعتي ندارم ولي بايد بابت كتك خور بودنم شكر خداي را به جاي آورم ،
آشكارا مي دانم آگر قدرتي براي حكومت مي داشتم همان برسر زير دستانم مي آوردم كه ديگر جائران وظيفه خطير خود ديده اند و چنان مسلسل بر دست و پاي مخالفان ميزدم كه حاكمان ،بدك هم نبود اگر با خفقان و خشونت و دژم خويي كار قبيله را يكرنگي و هم آييني نشان ميدادم و ابطال سخن شيخ را آواز ميكردم اما نه ، الحمدالله زورمند از كار در نيامدم و آبرويم سرازيري بيشتر از اين سراغ ننمود.

عادت مالوف چيزي
غير از خواهش هاي ذهن گانديست ، و اعتقاد غالب برآن قائم كه رحمت بر گناهكار هرز
دادن محتواي توبره محبت ماست و خراجي بي مورديست و اگر ته بكشد چه ها كه نشود؟
گناهكار نيز بايد به اشد مجازات برسد لازم باشد هر ناسزا و تحقيري كه از دائره
المعارفمان ميشود بيرون كشيد نثارش باد گوجه و تخم مرغ گنديده را هم علاوه كنيد، خرجش
كمتر نتيجه بارزتر ، تكرار هم از اين ناحيه انقطاع مي يابد.فقط اعدام!!!
اگر اشتباه نكنم
بايستي مبداء اين احساس را در سستي حكمت و توان خودمان جستجو كنيم چون اكنده
شدنمان هنگام بخشش بروي مغز ما قفل بي كليدي بارگذاري مي كند و درايت نداشته ما
گناهكار را حريص تر بر حصول خواسته به طرق نامعروف مي سازد و لاجرم بايد از نتيجه
نامعلوم و پيچيده رافت بر گنهكار بپرهيزيم .
ضمن آنكه اصولا
ما سختمان است براي عملكردمان الگوريتم بنويسم چرا ذهن نازنين را بي دليل خسته و
آشفته سازيم كه مثلا ذهنيتي آرماني را عينيت ببخشيم ...بگذريم كه برنارد شاو تمام
موقعيتش را ما حصل فقط چند دقيقه فكر كردن ميداند.

حتي اگر معتقد به تكبير كلام اكابر نباشيم لااقل حق حلاجي آنها را براي خود و ديگران قائل باشيم : اگر بافنده كلام سخيف و سقيمي بودم بر من خرده نگيريد لطفا عاشق مردمان خردي حتي چون من باشيد قلب شما نيازمند خلق شفقت است ... !
ارسطو :"عشق انسان را از ديدن عيوب منع مي كند"
مي گويند لازم است انسان براي محبت ورزيدن به سبك بندگان حضرت دوست (يعني من باب بندگي معبود) عاشق زمين و زمان باشد و وقت راي به سبك رياضيون تنها از دريچه دو دوتا به عالميان نگاه كند البته اگر كمي فاضل باشد مي تواند زمين و زمان را بسيار دوست بدارد و با دوستي هنر منطق ورزي را توامان سازد!


امروز شاهد
يكي از شوم ترين هتاكي ها بودم بر كهنه معشوقم ، بسيار عزيزانم را ديده ام كه اگر
چه به واقع همدلند ولي به ظاهر برخون هم تشنه ، و بارها شمرده ام كه چگونه انگشت
اتهام بر يكديگر نشانه ميروند و رگهاي برجسته پيشانيشان جوشان خون مي دواند فقط با
انگيزه هاي به اصطلاح سياسي كه قطعا اگر آلوده اش نمي شدند شيرين تر به هم مي
نگريستند .
نوع سياست جامعه ما ، اصالتا داراي خصوصيتي هست كه مرا روز به روز بيشتر از خود منزجر ميكند ،
احساسم مي گويد كمتر حيطه اي به اين اندازه
مردان را از هم دور نكرده و بي منطق نساخته
يا رقابتي ناعادلانه و خصمانه را پايه ريزي نكرده ،جنگهاي قدرت كمابيش خالق صحنه
هاي تلخ بوده اند ولي كداميك مردمان بزرگ را چنين خوار كرده اند تا دروغ پردازان
قهار شوند و بر حقايق لعابي زنند به رنگ نيرنگ سياست بازي .
هرچند باور
دارم سياستمدار بايد سوار بر دانشي وزين باشد و در فرايندي سامان يافته دربازي
زيركانه هوشمندان به رام كردن ناهنجاريها بپردازد و لاجرم است از زين و يراق شعور ،نه مرداني كه چون
"رجل سياسي" بزرگ علوي فرزند ناقص الخلقه دورانند ولي باز نمي فهمم چرا
سياست اين روزگار چنين توسني گشته كه به هيچ كمندي رهوار شدن نمي طلبد.
شاكرم كه نه
ازعلم سياست روز چيزي در چنته پرورده ام نه در فضاهاي سياسي با نگاهي ستيزه جو باليده ام . شاكرم ؛ خداوند جل و اعلي تابم نداد تا در عرصه قيل و قال جولان دهم .

(ديدار با سرهنگ جليل بزرگمهر وكيلمدافع دكتر محمد مصدق)
كار مستندي از: ناصر زراعتي
تصويربردار: هوشنگ گلمكاني
تدوين: ناصر زراعتي ـ هوشنگ گلمكاني
برش تصوير و صدا: محمد عليپور ـ نظامالدين شمس
با استفاده از: سرودهاي «اي ايران» با صداي بنان و «بهاران خجسته باد» ساخته اسفنديار منفردزاده و قطعاتي براي پيانو از جواد معروفي.
74 ـ 1373، تهران
مستند، رنگي، 43 دقيقه
سرهنگ جليل بزرگمهر، وكيل تسخيري دكتر محمد مصدق، چند كتاب تاريخي درباره موكل خود و محاكمات او در دادگاههاي نظامي شاه، بعد از كودتاي 28 مرداد 1332، نوشته و در سالهاي پس از انقلاب 1357 منتشر كرده است.
در بهار سال 1373، پس از بيش از چهل سال، سرهنگ بزرگمهر همراه همسر سالخوردهاش (منيژه صالح، برادرزاده الهيار و دكتر جهانشاه صالح)، در كنار يادگارهاي دكتر مصدق (عكسها و نامههاي او)، در خانهاي قديمي در يكي از خيابانهاي فرعي تختطاووس تهران زندگي ميكند و از خاطراتش از مصدق و اينكه چگونه وكيل مدافع او شد، سخن ميگويد.
روز 29 ارديبهشت 1373، زادروز دكتر مصدق، سرهنگ بزرگمهر و همسر و دخترش به احمدآباد ميروند تا با ياران و دوستداران مصدق، از جمله داريوش و پروانه فروهر، يادش را گرامي دارند.
در اين فيلم، همسر، پسر، دختر و نوه (دختري) بزرگمهر درباره سرهنگ و كار و شخصيت او سخن ميگويند.
سرهنگ جليل بزرگمهر سال گذشته، در 93 سالگي از دنيا رفت. اين كار مستند تنها فيلمي است كه از او تهيه شده و به يادگار مانده است.
و اين هم لينك فيلم: http://link.brightcove.com/services/link/bcpid1260643759/bctid1460812910

ولي من تصميم دارم بعد از اين جداي از لفافه و اسم مستعار و چهره دوم و دوروئي با خود خودم زندگي كنم و باور داشته باشم هر چند "هر كسي از ظن خود شد يار من----از درون من نجست اسرار من"ولي بي شك هميشه چشماني هستند كه ناخواسته مرا مي بينند و گو ش هايي كه مرا مي پايند تا ناخودآگاه واليانشان از لايه هاي انكار شده وجود مفتون پرده بردارند و نمي خواهم به سبب شرمندگي از آنچه هستم و بوده ام خود را زير دروغهاي پي در پي پنهان كنم تا خجالت زده تر از كتمان خود مفتونم نشوم شك ندارم يكي از همين روزهاست كه تاريكي ها براي هر مخلوقي روشن باشد چون آفتاب.

بي آنكه تا بحال در ذهنم خطور كرده باشد يا راجع به اين فكر سابقه كنكاشي در مخيله ام باشد به ثبت اين وبلاگ دست آلودم، گوئي اختياري نداشتم شب تا صبح بيداري هوشياري رااز من ربوده بود تا بدانم چه شد و كي به اين حال انجاميد ، همين ميدانم كه صبح 14فروردين 87 ساعت 5/5 صبح است .
نه دانشمندم نه بينشمندم نه حافظم كه "طوطي شكر شكن "باشم يا سخني بليغ و حكيمانه بسازم كه خلق الله انگشت به دهان ريش كنند . پس طبعاً نيز اميدي به گذار ره گم كرده اي از اين بيراهه را ندارم و يا آرزومند تمجيد و تائيد بني بشري نيستم كه بعيد مي نماياند فقط چنان خسته و كسل از سالهاي افسردگي خمودگي و روزمرگي ام بودم كه جز نوشتن چاره اي ندانسته ام ؛ براي تولدي دوباره ، شايد تولد وبلاگ "مفتون 61" آغازي هم براي من مفتون باشد تا خود را دريابم .
حقيقت اينستكه اصلا به هاردديسك كامپيوترم اعتماد ندارم كه ذهنياتم را دركنجي ازسكتورهاي آشفته آن تلنبار سازم ضمن آنكه خاطر خوشي از كاغذ سياه كردن هايم ندارم ، فكر ميكنم اين توجيهي باشد براي پراكنده نويسي هاي من در اين مجال .






