مفتون
نه فقط من يا تو ، زمين و آسمان ها نيز در فتنه اند كيست كه دريابد؟

ز همه هواي سردش
ز سحاب و تيغ ميغش
و سراب ريگ ريگش
گله اي ندارم انگار
ز سر پر از عتابش
ز عذار بد نقابش
و رقاب در ركابش
گله اي ندارم انگار
ز مرادم كه ننوشيد
ز قبايم كه نپوشيد
و فراتم كه نجوشيد
گله اي ندارم انگار:
كه دلم اگر سبك بود
نه چنين حادثه ها بود
نه غم از جور و جفا بود

یک قطره شعر ببارید و اکنون
خجسته ام
فرو ننشسته ز پرواز، رسولم فرسته ام
گردن نهاده به مذبح، گشته ام عین خروس
گویا همام بوده ام کز پی خطبه برسته ام
عارض که به مسئلت نگرداندمی زاوی
زآن نغمه بود که خواند و دید
قامت ببسته ام
ای بلبل نکوگوی خوش عذار مست قدمی نه
که من، در آرزوی نسیم باغت نشسته ام
زان گل که عاقبت اوفتاد به دامن شوق ما
بویی شنیده ام ودیگر هزاری بجسته ام
فضلیست
عیان درآن باغ بی خزان، عزیز
بنگر چه مفتون به شکرش کمر شکسته ام

سالك به فكر رنگ و بو، نالان به آهنگ كمان
مفتون چه گويد از حبيب؟ در جمع جمله صامتان
پي نوشت:
اين شعر كوتاه يك گلايه ي تلويحي بود كه پيامكي شد براي ديگراني و جز خودم كسي طعم آهم را نچشيد!

مرشد مرا پند می داد : "باید عبدی باشم خائف، که در دوگانه ها روی تفتیده در سیل اشک بشویم"
از چه چیز؟
_ پاسخی می گفت پیچیده و ناراست و دور از اعتدال که در مجادلات ذهنم قائم نمی افتد.
...
دیشب در چند متری مضجع شریف شیخ، دیدم: از ربم ترسی ندارم زیرا جز نعمتش بر من نبارانیده،
و البته من خود مخوف ترینم!

قدحت گلگون باد، جامهایت شیرین ،
و اخترت تابشناک شنگ و شیرین و نگاه آزرده
چشمکش پی در پی به غم و ناله ی افسرده ی ماه.
...
نیک، آلوده اگر چه گشتیم
نیست باکی؛ که همینجا بایست:
به شقاوت خندید، و گمانها را کشت
به هوای خوش و ابری بهار
بهتر از دل چیدن
ز کمانهای نگهداشته بر چشم نگار
پی نوشت: باز شعری خواندم و لاجرم بودم که از آن وام گیرم!
چون مکررمتذکر شده اند به فضاحت اقوالم و این همه سکته! گفتم منبعد با صدای خودم هم پیوندی بگذارم شاید کمتر موجب حبس نفسی گردم!

امید بدار! آب زنم، کوچه بروبم، باز آ
درخانه ی من بوی تو افسون مانده ست
بگذار نفس کشم خانه نبویم ، باز آ
تا کی بنشانم قدم و نشینم اینجا در طاق
کو طاق و تحملم؟ کجا؟ نمره بیفتم، باز آ
این بادیه را به یاد تو کوشم سهل
بار دگری مست کنم، شو به سرایم، باز آ
آه از هول و هراس و غم و اندوه گران
گویند که عیشی و مدامیت بجویم، باز آ
مفتون چه سبب برای گفتن ز شب است؟
شاید که خوابم و خیال خوش بافم، باز آ
پی نوشت:
باز هم جمعه است و آرزو ها می تازند و تازیانه می زنند!

هربار که آن خاطره ها در نظر افتاد
اندوه گران بر سر و جان در عسر افتاد
دادا که این تلخی ایام و غمباری رحلت
افسرده نمود خانگه و هّم در ظفر افتاد

" گرچه دیرست ولی
کاسه ای آب،به پشت سر لبخند بریزم
شاید
به سلامت ز سفر برگردد"
این بود که من هم مطابق عادت مالوف نیمه شبی ویرم گرفت پاسخگو باشم البته با تعجیل و قید دوفوریتی، بدین ترتیب بلادرنگ جوابیه ای با مضمون ذیل ارسال شد:
"گر چه دیرست ولی
همصدا با گل سرخ
همنفس با دم صبح
به خداییش نگاهی بکنیم
کاندرین هرزگی سخت مدام
نقلکی هم بایست
ز اجابت بشود"

ایزدا :
مهربانا:
دستگیرا:
آن دروازه ها که ما خود به اصرار مُهر گذاردیم تو به کلید اشارت قفلشان برچین.
دلسوزا:
دریچه های بینشمندی و دانشمندی و هنرمندی بر ما گشوده دار، باشد که گشایشی بیابیم
میدانی: دندان دریغ بر لبان گَزیده من خانه کرده، لرزانم از اینکه ریشه ی زشتی ام زمین دلم را بیشتر در چنگال گیرد...
نگاهدارا : مرا در خانه ی امیدت دمی آرام ده و بر ره خواسته ات پایدارم بدار.
دلدارا! اینبار هم لبخند بزن چشمانم این دم به تو دوخته است.
------------
پس نوشت:
سربرگ این نوشته بود"آرزو بر جوانان عیب نیست" دیدم بسی بزهکاریست در پیشگاهش این همه توسن نومیدی دوانیدن.

ادامه مطلب

ادامه مطلب

دستی که آینه ها میشکند:
گرچه دیگر نیست،
آینه زبان آیین
و نیست،
آذینه ی زوال آدینه
ولی کافیست بودنش
چون باز
می تراود در گوش افسانه هاش!

"اندک اندک ساغرم بی مایه گشت*خواب نوشینم نماد سایه گشت ***
تا به کی در این فراغم، در هبوط*شهر پیشینم همه پنداره گشت(مفتون)"
هنوز دستگیری نیافته ام که البته همتی هم در یافتنش نداشته ام. ایکاش بارانی ببارد و من در سیلابش به دریایی برسم . خشکی دوران مسیل ها را سنگلاخ کرده و من ِمنتظر خود را به نسیم هایی سپرده ام که هر غباری تاب می آورد تا بر ایشان سینه سپر کند و اما من نه آنگونه ام ... وای از هر آن که طوفانی از راه می رسد؛ مفتون می شود رقاص گردبادش، رقصان میچرخد و می گردد تا ببیند چه سازی زمانه برایش کوک کرده است.
از دیشب این شعر چون زنبوری در ذهنم ویز ویز میکند، زمانی بود که آنرا بر دیوار اتاقم نبشته بودم نصیحتم کردند :"این شعرها را زمزمه نکن مالیخولیایی" پاکش کردم ولی اکنون از ذهنم پاک نمی شود:
عمری گذشت در غم هجران روی دوست مرغم درون آتش و ماهی برون آب
حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی پیری رسید غرق بطالت پس از شباب
هان ای عزیز،فصل جوانی به هوش باش در پیری از تو،هیچ نیاید به غیر خواب
این جاهلان که دعوی ارشاد می کنند در خرقه شان به غیر منم تحفه ای میاب
ما عیب و نقص خویش و کمال و جمال غیر پنهان نموده ایم چو پیری پس خضاب
دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن تا کی کلام بیهده ، گفتار نا صواب
خدایا پرده برگیر! پرده برگیر! پرده برگیر!
رضا ده و رضا ده بر غفران و هدای این بنده!
مگذار این کوچک رضا دهد بر سختی بُعد از رضایت!

شب یلداست و نه خیلی سرد برای من! تمام در و پنجره ها را باز گذاشته ام و ساعتیست زانوی چپم در آغوش خوابست و نشسته ام در سرما فقط با همین زیرپوش نخی ...
صدای خس خسی ام از حلقه های چرکین حنجره ام به مرارت بیرون می ریزد. آلرژی یا سرماخوردگی هر چه هست فرصت می سازد تا آن هنگام که دیگران گرد هم شده اند تنها بمانم و موسیقی هایی گوش کنم که هیچوقت گوش نکرده بوده ام آوازهای ایتالیایی فرانسوی انگلیسی و افغانی! احمدزهیر خوب می چسبد بیش از عموم آوازهای افغانی محزون!
آخ که سالهاست آرزومندم و این شعر مرا که بر سر دو راهی کز کرده ام از "بخور اکالیپتوس" و "دمکرده جدوا" به کنج اتاق و تکیه بر دیواری سرد میخواند...
"سه نفر نه , سه تا یک نفر
...
توی چشمای کبود
یکی "بود"
یکی "نبود"
یکی " هم بود , هم نبود "
اون که"بود" عاشق اون بود که "نبود "
اون که "هم بود , هم نبود " ٬ دشمن ِ " بود" و " نبود "
..."
این دعایم زود اجابت شد هر وقت اراده کنم اشکهایم از عمرم زودتر سرازیری را می پایند.

نظیر "مسعود" بی مسمّی
و دوخته در گره افق جلوی پا
تا همانگه که
انگشت مماس باشد بر سدّ، گویای مضمون
ته کوچه است، _ به گویش ننه آقا* "بچه کوچه"_
و چرا من ِاوی میرفتش همیشه ی خدا تا ته؟
در نهایتِ اشراف بر بن بست
و حضور دیواری چند، ریخته و تنگ و محصور
مویه گونه اینجاست که
بیصدا تصنیف خوانی به راه میاندازم تحریرش شبیه دشتی
غلط گفتم رسوا... ریز ریز ورد میکنم
و شاید هم عامدانه عربده میکشم:
گو مِی زده ام و آشفته، اما چگونه بی دُردانه؟
هان از لقلقه ای میگفتم:
تــــــــــه بازار کم فروش به اصطلاح "دلتنگی ما"
نه حقیقتی بوده است با مزه ی پوست سبز جوز*،
نه خنکای خون دلمه بسته ای منقوش بر جمجمه ی تکیده،
نه هیچ مگسی که وزوز کند در رختخواب ساعت 11 صبح،
نه کافکا که اسمش سبب شد 12 صفحه بیشتر نخوانمش،
نه نان سوسک گزیده ای که دندان آسیاب را بیازارد،
نه تاول فلک شدن زیر ترکه ی تر سیبدارهای باغ ملی،
نه غروب ولرم پاییزی در کنار پنجره ی نیم باز مشرف به حولی*،
نه معشوقه ای از دست رفته و حسرت آفرین،
و نه هیچ کوفت و زهر ماری که ما به جام درکشیده باشیم
پس از چیست این خاکستری کدر مکرر،
اشک من از پی چه میدود اینچنین وحشی و برکننده؟
میچرخد ستاره های دوار اندیشه ی اخلالگر
بی گمان آواز میکنم:
یارکو؟
***
باز هم طنینی داشت جرسوار
بازخورد انعکاسش همیشه در گوشم صدای ترانسی ناکام میسازد
مغزم را بر میانه ی "کاسه چه کنم" میگذارم و دیگر هیچ :
راستی؛ چه کنم؟
*پی نوشت:
ننه آقا=مادربزرگ پدری _ جوز=گردو _ حولی = حوالی یا حیاط


