تبليغاتX
مفتون
نه فقط من يا تو ، زمين و آسمان ها نيز در فتنه اند كيست كه دريابد؟

قلم انگشتان لاغرم خاک را بر هم می زند تصویری نامفهوم می کشد و باز زیر و رو می کند تا به قطع معترف شود نشانی نیست "فانا خلقناكم من تراب..." ؟ اشکهایم را سیلاب میکنم تا خاک گل شود و هر چه گلهای چسبناک را می مالم تا مجسم شود "ولقد خلقنا الانسان من سلاله من طین ..." ولی باز هم هیچ اثری نمی بینم یاد مرحوم شریعتی می افتم و گلایه هایش از این که دیگر آسمان کویر راهی نیست بسوی دوست داشتنی هایش و می اندیشم من هم دیگر همان کودک نیستم که از خاک آفریده شده بود و گل برایش دستمایه آفرینش بود چه تلخ است که "و نفخت فیه من روحی ..." دیگر برای من سئوال برانگیز شده !

ای داد بر من چه می گذرد بر این دل یخزده من که دیگر در قنوت جرات ندارم بگویم "و قال ربکم ادعونی استجب لکم ان الذین یستکبرون عن عبادتی سیدخلون جهنم داخرین" گو در جهنم خانه کرده ام و امروز همان روز است که هرقدر بسوزم باز گوشت بر می آورم تا عذابم جاودانه باشد ...

کیست که آیه ای از کنج اتاقم را باز برایم بخواند" و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان فلیستجیبوا لی و لیومنوا بی لعلهم یرشدون" وای که گمشده من کجاست ؟ دلتنگ آنم که زمزمه دعایی عاشقانه بشنوم ...


خدایا چه بگویم؟بترکان این دل را، بگردان این تافته که بر جانمان بافته اند از آن ریسمانها که خود رشتیم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
تقصیر خوابهای طلایی معروفی بود که بیخواب شدم و وبلاگم آپیده شد، من بیگناهم؛ دیدی بازم نصفه شبی خودش اومد بی نظم و قافیه و بدتر از آن کور:


دل مشروبی مستم پر دردست امشب

          خون سردم شره کرده ست       روی تیزی فواره ی عمر
تاقچه شیدایی من، بی نوا طاق شدست
          روح من می رنجد         از گزش ترجمه ی ناهمخوان
لب و گوشم به نگاهم بسته
       چشم من پر ز هیاهوی شبیست
               که ازان می ترسید
                     و توهم مرگیست 
                               که ازآن دلتنگید
همه صبح و شبِ بی چیزیَم      نم و باران زدگی می جوید
    از کجا؟            مگر از تار ناکوک مرادم            کاندکی ساز شده
         گو چمیدن بکند         اشک لغزان و هوسناک بهشت!

عندلیبا چه عجب داری تو؟

  من صلیبی دیدم      که زمین می کشدش  

  و گل سرخی دیدم      بی هوای جنبیدن شبنم فجر

  من پرستوی کبابی دیدم        بر سر سفره افطاری کرکس پیر

عندلیبا چه عجب داری تو؟

عنقریب است بپرم
                  و حتی شاید                                            

                                  به سر کوچه اخلاص رسم.


+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/27ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
چند روزیست تلی از خاک غم بر خاندان من بنشسته ، می ترسم سنگینی خاک گور لبانم به هم بدوزد و نفسم را ببرد. مرگ را چون سایه ام هر زمان جاسوس وار در اطراف خود می یابم گاه از رویرو مرا به مضحکه می گیرد و گاه از پشت سر، گاه در کنارم می نشیند و گاه خود را در هراس های روزانه استتار میکند، اما هست خیلی نزدیک است. از غم گذشته ها که رفته هر لحظه است که دل ناتپیده ام از فم بسیارگوی برونی جوید... چه باک که شایسته همان است! این فکرها از همان روز که مهلا را به خاک سپردند در ذهن من خانه کرده اند و خاطرات کودکیم هر روز رنگی تازه می یابد نمی دانم چرا و چه چیز و چه کسانی؟ ولی احساس دین خفه ام می کند.

درگذرنده ترین تورا فریاد می کنم:

هر چه بیشتر می کوشم ملولتر از بسیاری گناهان خود می جوشم گویی به هر لحظه هزارها جام زهر می نوشم چه کنم که در سبیل بی طاعتی چنین نکوشم... ندانم بر چه باید فخر فروشم؟ بر کهی خود؟ ار بر مهی تو عزت طلبم عجب نیست! عزیزا جز مهتری تو که بر همه عالمیان سایه گسترده هیچ نداریم. الها کی رحمی رسد از عرش قدسی تو؟


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 7:4 قبل از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
... عمر حقیقت به سر شد،
عهد و وفا بی اثر شد
 ناله عاشق، ناز معشوق،
هر دو دروغ و بی ثمر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد،
 قول و شرافت همگی از میانه شد
 از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن!
جور مالک ، ظلم ارباب،
زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می ناب،
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ناله سر کن،
از مساوات صرف نظر کن
ساقی گلچهره بده آب آتشین،
پرده دلکش بزن ای یار دلنشین
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین
کز غم تو ، سینه من،
پر شرر شد ، پر شرر شد ...

تصنیف خاطره ساز مرغ سحر از استاد بهار همشهری شکرسخنمان نه تنها در ماهور شجریان به دل می نشیند، که با صدای مهدی و سه تار آزاد و تنبک حامد هم می تواند در روزهای غم زورق شکسته چشمان ما را غرق به اشک کند. در این مرداب گند گرفته چشمانم جایی برای سیاحت ندارند.


+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/05ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
  اين يادداشت بريده اي مشهور از كتاب شناخته شده ايست به نام "گفت و گوهاي اورايانا فالاچي با ..." كه به كرات  قطعاتي از آن در اينترنت منتشر شده نظير مصاحبه وي با آيت ا... خميني، گاهی نیز به بوته نقد رفته است. من ازاين نظر به آن مي پردازم كه متوجه قرابت شگفت بسياري از سياستمداران شدم: "استفاده از المان هاي مذهبي". خواه تعمدا و با رويكرد پوپوليستي، خواه نشات يافته از ژرفاي اعتقادات مذهبي و یا حتی گاهی متاثر از فضاي القاي نافذين و باز، ديگر بار درهیاتی تدافعی برابر منتقدين طيف هاي مذهبي براي مشروعيت بخشي به عملكرد خود و بی شک موفق در جذب افكار عمومي.
    هرچند كاملا معتقدم احساس مذهبي نبايد ملکی و انحصاري شود و به دلیل منافات قرائت فردي من غالب با ديگران نبايد اغیار را ضد دين ، لائيك و ... بشناسانم و ناگزيرم بپذيرم غالب انسانها حداقل لحظاتي درگير حس دينی مي شوند حق آنهاست و كتمان شدني نيست. از آنروي ديگر برايم سخت است با زشتكاري انسان جايگاه رفيع صدق و رافت الوهیت در سايه كذابي و قهاري آدمي محو شود. در نهايت "الله اعلم بما لا يعلمون"
   من بدون ارجاع موضوع مذكور به اشخاص معلوم فقط به مطالعه ي اين كتاب دعوتتان مي كنم! اين مصاحبه ها حاوي مطالب ديگري بود در نوع خود قابل تامل. ترجمه ی جدید اين كتاب كاري از آقاي غلامرضا امامي به همت انتشارات افق مي باشد.

...
اوریانا فالاچی : هنوز یک لبخند در صورت شما از یک شهاب در آسمان نایاب تر است. آیا شما هیچ وقت می خندید اعلیحضرتا؟

محمدرضا پهلوی : فقط وقتی که موضوع خنده داری اتفاق بیفتد. اما این موضوع باید خیلی خنده دار باشد که غالبا اتفاق نمی افتد. نه ، من از آن آدم هایی نیستم که به هر موضوع احمقانه ای بخندم . اما شما باید درک کنید که زندگانی من همیشه یک زندگانی سخت و دشوار و خسته کننده بوده است . فقط دوازده سال اول سلطنت مرا تصور کنید که مجبور بودم چکارکنم ، و تازه من به رنج های شخصی خودم کاری ندارم ، من به رنج هایم در نقش یک شاه اشاره می کنم . البته من نمی توانم خودم را از شاه جدا کنم . پیش از مثل یک « مرد» بودن ، من یک شاهم . شاهی که سرنوشتش باتمام رساندن ماموریتش است . بقیه اهمیتی ندارد.

فالاچی : خدای من ، این باید شما را بسیار آزار دهد! منظورم اینست که بودن در نقش یک شاه به جای یک انسان شما را تنها و بی کس می کند.

محمدرضا پهلوی : من این مساله را نفی نمی کنم که بی کس هستم . یک شاه وقتی برای کارهایی که انجام می دهد و چیزهایی که می گوید مجبور است که به کسی اعتماد نکند، به ناچار تنها خواهد شد. ولی من کاملا تنها نیستم ، چون من به وسیله ی نیروی دیگری همراهی می شوم که دیگران آن را حس نمی کنند. همان نیروی مرموز در من ، و من همچنین پیام هایی نیز دریافت می کنم . پیام های مذهبی و من خیلی خیلی مذهبی هستم و من به خدا ایمان دارم و همیشه هم گفته ام که اگر خدا نبود، ما مجبور بودیم که او را خلق می کردیم ! آه من واقعا برای بیچاره هایی که به خدا ایمان ندارند ، متاسفم . شما نمی توانید بدون خدا زندگی کنید. من باخدا از زمانی که خدا آن رویاها را به من داد[زندگی کرده ام].

فالاچی : رویا؟ اعلیحضرتا؟

پهلوی : آری رویاها!

فالاچی : از چه، از کجا؟

پهلوی : از امامان. آه من متاسفم که شما در باره ی آن چیزی نمی دانید. هرکس می داند که من رویاهایی داشته ام . من حتا آن را در « اتوبیوگرافی » خود نوشته ام. وقتی بچه بودم دو تا رویا داشتم. دیگری زمانی که شش ساله بودم. اولین بار من اماممان علی را دیدم. « علی» که طبق مذهب ما ، غایب شد تا روزی برگردد تا دنیا را نجات دهد!؟؟ یک پیش آمدی برای من اتفاق افتاد. از روی سنگی زمین خوردم و او نجاتم داد. او خودش را بین من و سنگ قرار داد. من می دانم، برای این که من او را دیدم. شخصی که با من بود او را ندید و هیچکس دیگر هم او را ندید به جز من، برای این که ... آه، من می ترسم که شما حرف های مرا نفهمید.

فالاچی : و حقیقتا هم نمی فهمم اعلیحضرتا! من حرف های شمار اصلا نمی فهمم. ما شروع بسیارخوبی داشتیم و حالا... این موضوع رویاها ... این برای من روشن نیست، همین .

پهلوی : برای اینکه شما ایمان ندارید. شما به خدا ایمان ندارید، شما به من هم ایمان ندارید. خیلی از مردم به آن عقیده ندارند. حتا پدرم هم آن را قبول نداشت. او هیچوقت آن را قبول نکرد. او همیشه در این مورد می خندید. به هر حال خیلی از مردم- اگرچه محترمانه – از من سوال می کردند که آیا مطمئن هستم که آن ها وهم وخیال نبوده است. جواب من خیر است. خیر، برای این که من به خدا ایمان دارم. به این حقیقت که من به وسیله ی خدا انتخاب شده که یک ماموریتی را به پایان برسانم. رویاهای من معجزه هایی بوده اند که کشور را نجات داده اند. دوران سلطنت من کشور را نجات بخشیده و این به خاطر این بوده که خداوند در کنارم بوده. مقصودم اینست که این عادلانه نیست که اعتبار تمام کارهایی را که برای ایران کرده ام به خودم نسبت دهم. در حقیقت می توانستم این کار را بکنم. ولی نخواستم. برای این که می دانستم که کس دیگری پشتیبان من است و او خدا بود و. منظورم را می فهمید؟

فالاچی : نه اعلیحضرتا! زیرا ... خوب، آیا شما این رویاها را فقط در ایام کودکی داشته اید، یا وقتی که بزرگ هم شدید، برایتان روی داده ؟

پهلوی : همانطور که قبلا گفتم فقط در زمان کودکی، هرگز آن ها را در زمان دیگری نداشته ام، فقط خواب دیده ایم. با فاصله های یک یا دو سال یا حتا هر هفت هشت سال. برای مثال من یک مرتبه در ظرف پانزده سال دو خواب دیدم.

فالاچی: چه نوع خواب هایی؟ اعلیحضرتا!

پهلوی : خواب های مذهبی، بر پایه ی تصورم و خواب هایی که من می دیدم مربوط به این بود که در دو یا سه ماه آینده چه اتفاقی خواهد افتاد. من نمی توانم به شما بگویم که این خواب ها در چه موردی بودند. آن ها لزوما چیزهایی نبودند که به شخص من مربوط شوند. آن ها در مورد مسایل داخلی کشورم بودند و بنابراین باید محرمانه باقی بمانند. شاید اگر من به جای لغت « خواب» « احساس قبل از وقوع » را به کار ببرم . شما حرف مرا بهتر درک کنید . من به این نوع احساس ها عقیده دارم . من این نوع احساس ها را مرتبا دارم ، مانند غرایزم ؛ قوی و بدون اراده. حتا روزی که به من از فاصله دومتری تیراندازی کردند، این غریزه ام بود که نجاتم داد . برای این که بدون اراده وقتی قاتل قصد داشت تیرش را خالی کند، من کاری کردم که در بوکس به نام « رقص سایه » معروف است و در کمتر از یک ثانیه قبل از اینکه او قلب مرا نشانه کند ، من جا خالی دادم و گلوله به شانه ام خورد. یک معجزه ، من همچنین به معجزات نیز معتقدم . وقتی که شما فکرش را می کنید که من پنج بار مورد اصابت گلوله واقع شده ام ؛ یک بار روی صورتم ، یک بار در شانه ام ، یک بار در سرم ، دو تا در بدنم و آخرین گلوله که به واسطه گیر کردن ماشه از لوله تفنگ خارج نشد... شما باید به معجزات ایمان داشته باشید.
من تا به حال مقدار زیادی حوادث هوای داشته ایم و از همه ی آنها بدون صدمه ای بیرون آمده ام . شکر معجزات را که خواست خدا و امامان است . من قیافه شما را کم باور می بینم.

فالاچی: بیش تر از کم باور . من قاطی کرده ام . من قاطی کرده ام ، اعلیحضرتا برای این که ... خوب برای این که من خودم را با کسی در حال صحبت می بینم که پیش بینی نمی کردم. من هیچ چیز در مورد این معجزات نمی دانستم. این رویاها و ... من به این قصد به این جا آمده بودم که در باره نفت، در باره ی ایران، در باره ی خود شما ... حتا راجع به ازدواج هایتان، طلاق هایتان و ... صحبت کنم ... اعلیحضرتا!
...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 

    اگر پاچه هاي شلوارم تا زانو در گل نميشد بعيد بود دوباره حوصله نوشتن داشته باشم خوب آنقدر سرخورده بي ريختي ها هستم كه شعارم شده "مرنجان دو بيننده را".
    ديروز ورزشگاه كارگران بودم وسط زمين، روي سكو، اين گوشه، آن گوشه، نزديك جايگاه همانجا كه خاتمي اسب چموش سخنش را مي راند. همانجا كه به قول دوستان فريادها و جيغ هاي گوجه سبزهاي هيجان زده گوشها را نشانه كرده بودند، همانجايي كه صداي بلندگوها كفاف نميداد، ومن با كت و شلوار اطو شده وساسپندر پوشان جرات كردم درچمن غرق به گل تا زانو فرو روم و تسبيح سبزم را دور مچم بپيچم و با تمام وجود ناگفته هايم را از بطن كدر و رنجورم بيرون ريزم. آنجا بودم، آن لحظه ها به اندازه وقتي با اتوبوس پايانه آزادي سرشب فشار داده مي شوم و همسوي ترمز و سيل جمعيت موج بر ميدارم  فشار خوردم و موج برداشتم. به اندازه وقتي سر ظهر تابستان هاي كودكي زير آفتاب براي مرغ و جوجه هايم نان خشك مي كوبيدم عرق كردم و به اندازه يك كودك با ركابي و شلوارك رها بودم انگار اطو و اپل كت اصلا عدم بوده، ده دقيقه قبل روي صندلي تاكسي سبز به يك راي خاموش متشخصانه كبريت زده بودم و حالا مثل كودكي هايم شده بودم. آزاد و رها و بي قيد ... آنقدر انرژي مثبت گرفتم كه اگر نتيجه انتخابات برخلاف ميل نباشد محال است به اين زودي سرد شوم .
    از سياست نمي گويم سياستمداران و آگاهان اين كاره اند و كم نيستند وب نوشته هاي لحظه به لحظه رجلان سياسي!!! سخنراني خاتمي تمام شد مردم بيرون ورزشگاه ريخته اند هرچند اعلام شده ستاد مركزي برنامه اي ندارد ولي حركت هاي خودجوش همه جا هستند شعار مي دهند و از رقيبان شعار مي شنوند، متلك مي گويند و مي شنوند و بعد مي خندند درست مثل اداره. خيابان بند مي آورند ولي نه مثل قديم ها از جنس ديگري است. دختري كه نوار پرچم ايران به دست دارد وقتي مورد سئوال قرار مي گيرد چرا احمدي نژاد؟ مي گويد:" موسوي فاز نمي ده، اينجور تا خانه هر كس يه چيزي مي پرونه، حالي ميده، كلي مكالـله (بر وزن مفاعله) مي كنيم"!!! از خيلي ديگران هم كه مي پرسي جوك ديگري مي گويند ولي اگر قصه حسين كرد شبستري را هم از اول تا آخر صد مرتبه بخواني تا از بر شوند نرود ميخ آهنين در سنگ. شب ميشود جوانها چپي و راستي جايي مي يابند تا حنجرهايشان را بدرانند،‌ چه شال سبز، چه پرچم ايران، چه چفيه، چه هر دو. ايكاش مسئولان همه اين جوانها، همه اين مردم را مي ديدند. من مي ترسم؛ حرفهاي آنها به زباني ديگر است ايكاش كساني باشند كه اوضاع را بفهمند... اين صف آرايي ها بي معني نيست.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/20ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
ادامه ی پست قبلی (ولی یه جور دیگه)
زندگی هر مور یعنی در نوردیدن کامها و ناکامیها ؛ هر کوهی را می توان فاتح بود الا خود .
پشت یک دیوار سنگی ، یه خاره سد واستادم ، خودمو میگم :

ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 

اشکهایم نای دویدن ندارند نفسشان بریده و شوری خونابه ی گلوی خشک چشمخانه بیشتر می هراساندش . لب پایینم با قاچ عمیقش مثل پره های قرمز دماغم آرام می پرد و مرتعش مجسمه می شود ، قطره ای بزاق لزج شره می کند و به کندی مقصدش گم می شود معلق ماندن تنها راه اوست . قلبم فاصله ای گفتنی تا دهانم ندارد کم و محکم می کوبد تک تک میله های قفسش سرودی از مرور خاطرات دلزدگی فریاد میکنند ...


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
شب ها :
وقتی ، داروغه ها مغرور میشن
  
وقتی ، خرده آواها کور میشن
                 وقتی چراغها بی نور میشن
                         وقتی ماه و ستاره گیر تور میشن

وقتی ، هق هق بچه ها جور میشن               
                                     وقتی گوشه چشمها شور میشن

وقتی ، 
شاعرا بیخودی محرور میشن                 
                                      وقتی
منجم ها اهل غور میشن 

وقتی ، جنّا پایه ی سور میشن
       وقتی تازه مرده ها مغفور میشن
               وقتی شیردل ها از گور دور میشن

وقتی ، عارفا از عشق مبرور میشن
          یاغی ترین خبائث ، مامور میشن
                   وقتی نقل زبونها بلعم و باعور میشن
                            آخ که ،  آدم بزرگها چقده ناجور میشن

   ...
[نمی فهمم !]
          تو بگو ،
                   اینجا چرا آمال من منفور میشن ؟؟؟

-----------------
پی نوشت : بازهم در یک منگی مضحک سفره دلمو پهن کردم ولی شکر که زود جمع شد!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/08ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 

   هم اكنون سرخي خود در آيينه جوانك زير ديدم كه سخن فرزانگان بسيار نيوشم ، با اینحال به هر روز پوستيني بپوشم و متوهم بدان لته تبرك و تيمن جويم در حسن راي و عمل نكوشم ، باز بتر آنستكه جز براي حرافي لباس عزم ندوزم.


  يک روز شيخ مي رفت. جواني قدم بر قدم شيخ نهاد و گفت: «قدم بر قدم مشايخ چنين نهند»! پوستيني در بر شيخ بود. جوان گفت: «يا شيخ، پاره اي از اين پوستين به من ده تا برکت تو، به من رسد.» شيخ گفت: «اگر پوست «بايزيد» در خود کشي، سودت ندارد تا عمل «بايزيد» نکني!»

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 4:52 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
همه جا سرد و نمور
                شیشه ها یخزده و پر ترک و خشمین اند

 ... نیم خیز بودم من ،
 لحظه ها کوچک و خرد
پلک بر هم زدنی یا کمتر
ناظر رقص ظریفش خندان ؛
       غلت غلتان به کجائی میائی ؟
عشوه گر تاج به سر
                   سوی زمين میائی ؟
ریز نقشی و از آن بالاها
                از چه سر ؟
                        روی درین خاک غمین ، اینجائی !
بی جوابست چه میگوید او
 
و نمیدانم من ، مگر اینجا بودن
         نیم عیشی دارد ؟
             
 نه تماشا دارد
                      نه بهائی دارد
                                          نه بیارزد اندک
 تا بچکد و بلرزد بر دامان
            دانه برفی ، همه اش فر و شكوه

                        

مثل اشکی كه فراموش شده 

    زود می آید زود

           لحظه ی خواب شدن آب شدن
                                                           نابودی

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/24ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
     چشام باز شد موهام عین خونه کلاغ شده بود ! انگار تافت سوسولی کدری رو سرم خالی کردن . آب شونه شون که کردم موهام صاف صاف بهم چسبید و حالت گرفت بسکه چربی و دود روشون خونه کرده ...


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 

هميشه فكرم اين بود اگر پيشامد شد و گفتار و پندار و كرداري  نكو از ما صادر شد محضا لله باشد  كه لااقل داغ سوداگري بر سينه ي پيشانيمان ننشيند قديم ها تحقيقي خرد كه تكليف تابستان دوم راهنمائيم بود حول بهشت در منابع اسلامي و بالاخص قران داشتم ولي تنفرم از بازاري شدن مرا بازداشته بوده تا حتي دقايقي به بهشت نگاه كنم چون ذهنم لبريز بود از اين حكايت : ((نكوكاران چند دسته اند اول آنانكه محض خوشايند مردمان دنيا جبينشان گره گرفته پس مزدشان را از مردم دنيا برگيرند دوم مردان سوداگريند كه ثمن عملشان بهشت است و در كاوش همانند البته اگر خبطي نكنند اجرتشان درآغوش كشند سوم دسته مخلصان و ادبارند كه جز براي خدا قدم برندارند و پاداش ايشان هم رضاي ايزدست ان شاء الله بدان نائل آيند.))


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت 8:34 قبل از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
ساعت چار و نيم با صداي اذون مرحوم موذن زاده از خواب بيدار شدم درست مصادف بود با اولين بار پر شدن ريه هام از اكسيژن زمين 26 سال پيش ، وقتي پير بدنيا اومدوم و زيادي تنبل . دستمو روي دراور رسوندم و گوشيمو خاموش كردم منگ منگ بودم پتو يه لحظه صورتمو پوشوند و وقتي كنار رفت ساعت يه ربع به هفت بود

ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
ما لابن ادم والفخر اوله نطفة واخره جيفة لايرزق نفسه ولا يدفع حتفه

 هرگاه این سخن علی در خیالم پرواز میکند از شرم ذهنم را معلق میبنم میانه عالم با این لرزانک که در سینه جای داده ام .
  دلی که ماقوت بدنام زرچوبه لیسیده ایست در کمال زردی ، روی زرد و توی هم زرد ، بسیار چنگال خورده که بی مقداری چنان در آن آمیخته و لاینفک شده . اگر به سویی تمایل یابد قدم برنداشته بر جای کسل میشود و اگر بر جای قائم شود نسیم هوی آنرا به هر طرف بچرخاند . مسیر افتان و خیزان حیاتم را روخوانی می کنم تحمل تامل ندارم پسرکی که هر روز نامی بر خود پوشاند ناچار به بدکامیش مبتلا ماند و هر آنگاه زانو در میان بازوان فشرد نتوانست جز آنکه فسرد .
چه میبینم انسانی که هنوز برای خود نتوانسته باب آرزوهای دورش آواز سردهد "مالابن ادم والفخر"


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
جنيد با مريدان‌ از ميدان‌ بغداد مي‌گذشت‌؛ سارق‌ مشهوري‌ را كه‌ كوهستانهاي‌ حومه‌ شهر را در زير شمشير خويش‌ گرفته‌ بود بر سردار بالا برده‌ بودند عبرت‌ خلق‌ را؛ جنيد پيش‌ آمد و برپاي‌ او بوسه‌ زد. مريدان‌ خروش‌ كردند. گفت‌: بر پاي‌ آن‌ مرد بايد بوسه‌ داد كه‌ در راه‌ خويش‌ تا بدين‌ جا بالا آمده‌ است‌!
طبق معمول لابلاي صفحات وب عياشي كه نه ولگردي مي كردم با خواندن اين حكايت ، سرودي از آه من برخاست كه شعله اش مايه خنكاي ژرفترين نقاط وجودم شد . چاره اي نديدم جز قهقه اي تلخ و گس سردادن .


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 5:26 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 

شیخ ابوالحسن خرقانی : کاشکي بدل همه خلق، من بمردمي تا خلق را مرگ نبايستي ديد... کاشکي حساب همه خلق با من بکردي تا خلق را به قيامت حساب نبايستي ديد. کاشکي عقوبت همه خلق، مرا کردي تا ايشان را دوزخ نبايستي ديد. بهترين چيزها دليست که در وي هيچ بدي نباشد.

این روزها دردمند برخود می پیچم که پشت دروازه و نرسیده به کوی اول به پای مانده ملولی می کنم عجبا بر منی که چنین رهرویی ام ، راهبریم پیشکش .


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
 
شوپنهاور : اگر ما چیزی را می خواهیم برای آن نیست که دلیلی بر آن پیدا کرده ایم بلکه چون آن را می خواهیم برایش دلیل پیدا می کنیم.
نگاه شاكي و به نظر حقير انتزاعي آرتور شوپنهاور ، مرا از اعتقاد سريع به اين حكايت آشنا چند لحظه اي بازداشت اما اينكه زيباشناسي بكر اقوام گونه گون بشري متفاوت است ، گاه نيز متضاد . (مقصود همانجا كه منفعت حكم نميدارد .) تا حدودي عموميت اين سر بديهي را در سرنا ميدمد _و سياق دلهاي به خاك دوخته، قرائت متقلبانه و به زبان معيار زيركانه! را برملاء ديدگان اويخته خواهد داشت _ اين جدل ميخواست مرا فسرده خويشتنش سازد ولي خوشوقتم كه در اين كنار لطيفه ي بزرگمهر مرا در آرزوهايم دلمشغول ساخت او فرزند آدم را چنين ميطلبد :آن که پیروی خرد است دل به هوس نمی سپارد انگار وراي پستوي دنج خيالستان شوپنهاور مردماني راست قامت آفتابگير رو به اقيانوس دعاي باران زير لب مي كارند.و بذر انديشه هاي كاري مي پراكنند و اميد دارند كه قحطي در راه نيست.


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
ابوسعيد ابوالخير: آتش چنان بسوزد فتيله را كه عداوت قبيله را
چندان رغبتي به نثار گل و مل ندارم چون وسعتي ندارم ولي بايد بابت كتك خور بودنم شكر خداي را به جاي آورم ،
آشكارا مي دانم آگر قدرتي براي حكومت مي داشتم همان برسر زير دستانم مي آوردم كه ديگر جائران وظيفه خطير خود ديده اند و چنان مسلسل بر دست و پاي مخالفان ميزدم كه حاكمان ،بدك هم نبود اگر با خفقان و خشونت و دژم خويي كار قبيله را يكرنگي و هم آييني نشان ميدادم و ابطال سخن شيخ را آواز ميكردم اما نه ، الحمدالله زورمند از كار در نيامدم و آبرويم سرازيري بيشتر از اين سراغ ننمود.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت 7:11 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 

 گاندي: از گناه تنفر داشته باش نه از گناهكار(بيشتر انتظار داشتم اين سخن تاگور باشد)
عادت مالوف چيزي غير از خواهش هاي ذهن گانديست ، و اعتقاد غالب برآن قائم كه رحمت بر گناهكار هرز دادن محتواي توبره محبت ماست و خراجي بي مورديست و اگر ته بكشد چه ها كه نشود؟ گناهكار نيز بايد به اشد مجازات برسد لازم باشد هر ناسزا و تحقيري كه از دائره المعارفمان ميشود بيرون كشيد نثارش باد گوجه و تخم مرغ گنديده را هم علاوه كنيد، خرجش كمتر نتيجه بارزتر ، تكرار هم از اين ناحيه انقطاع مي يابد.فقط اعدام!!!
اگر اشتباه نكنم بايستي مبداء اين احساس را در سستي حكمت و توان خودمان جستجو كنيم چون اكنده شدنمان هنگام بخشش بروي مغز ما قفل بي كليدي بارگذاري مي كند و درايت نداشته ما گناهكار را حريص تر بر حصول خواسته به طرق نامعروف مي سازد و لاجرم بايد از نتيجه نامعلوم و پيچيده رافت بر گنهكار بپرهيزيم .
ضمن آنكه اصولا ما سختمان است براي عملكردمان الگوريتم بنويسم چرا ذهن نازنين را بي دليل خسته و آشفته سازيم كه مثلا ذهنيتي آرماني را عينيت ببخشيم ...بگذريم كه برنارد شاو تمام موقعيتش را ما حصل فقط چند دقيقه فكر كردن ميداند.

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
بعد از اين هر روز جمله ي يك خردمند يا شهير مردمان را از روي تقويم ميز اداره ام تقلب ميكنم فقط براي آنكه به مفهوم "كلام" صادره فكر كنم يا نقدي داشته باشم نفي ،اثبات،شايد تائيد !!!!!!!!!
حتي اگر معتقد به تكبير كلام اكابر نباشيم لااقل حق حلاجي آنها را براي خود و ديگران قائل باشيم : اگر بافنده كلام سخيف و سقيمي بودم بر من خرده نگيريد لطفا عاشق مردمان خردي حتي چون من باشيد قلب شما نيازمند خلق شفقت است ... !
ارسطو :"عشق انسان را از ديدن عيوب منع مي كند"
مي گويند لازم است انسان براي محبت ورزيدن به سبك بندگان حضرت دوست (يعني من باب بندگي معبود) عاشق زمين و زمان باشد و وقت راي به سبك رياضيون تنها از دريچه دو دوتا به عالميان نگاه كند البته اگر كمي فاضل باشد مي تواند زمين و زمان را بسيار دوست بدارد و با دوستي هنر منطق ورزي را توامان سازد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
خدايش رحمت كناد - چقدر دلچسب مي نواخت وقتي كاسه سازش لبريز مي شد از نغمه ها و دلش پر مي كشيد ، چقدر ساده صحبت مي كرد : آنقدر كه براي مني كه با كوچه و بازار زيسته بودم و خو كرده بودم مانوس مانوس بود .
هرچند ذاتا دوتار سازيست كه ايجاب مي كند عاشقي را ، و آميختگي به فرهنگ فولكوريك جزئي از آن است ولي حاج قربان بودن را هم هر كسي نبايد تجربه كند . به جرات مي گويم تاكنون با هيچ گونه اي از موسيقي چون نواي دوتار بخشي ها و عاشيق هاي خودمان بخصوص "حاجي قربان و حاج محمد حسين "كيف نكرده ام بگذريم چه فايده از گفتن مفتون ، نقل مكررات نمي خواهم . بد نيست از زبان مرحوم حاج قربان بشنويم :http://www.youtube.com/watch?v=IZN3A-rnCkc

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
 امروز شاهد يكي از شوم ترين هتاكي ها بودم بر كهنه معشوقم ، بسيار عزيزانم را ديده ام كه اگر چه به واقع همدلند ولي به ظاهر برخون هم تشنه ، و بارها شمرده ام كه چگونه انگشت اتهام بر يكديگر نشانه ميروند و رگهاي برجسته پيشانيشان جوشان خون مي دواند فقط با انگيزه هاي به اصطلاح سياسي كه قطعا اگر آلوده اش نمي شدند شيرين تر به هم مي نگريستند .

ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
ديشب چيزي يافتم كه شايسته بود كه ديگري را بيابم تا او نيز بشنود بويژه اگر چاشني پيانوي استاد معروفي و صداي بنان و بهاران خجسته باد منفرد زاده را هم علاوه داشته باشيم ببينيد:

ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 8:29 قبل از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
اين چند وقته از هر دري سخني شنيده ام و از هر باغي گلي چيده ام باغ رنگارنگ شبكه جهاني وب . دست درازي به اين باغ من مبهوت رو سرگشته تر كرد . 

ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 8:14 قبل از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  | 
به نام دوستم كه هيچ نسبت و دليلي از دوست داشتنم را نمي توانم گواه باشم جز گهگاه چرخش زباني از سر ناچاري يا اظهار عشقي بي هيچ تمنائي عاشقانه.
بي آنكه تا بحال در ذهنم خطور كرده باشد يا راجع به اين فكر سابقه كنكاشي در مخيله ام باشد به ثبت اين وبلاگ دست آلودم، گوئي اختياري نداشتم شب تا صبح بيداري هوشياري رااز من ربوده بود تا بدانم چه شد و كي به اين حال انجاميد ، همين ميدانم كه صبح 14فروردين 87 ساعت 5/5 صبح است .
نه دانشمندم نه بينشمندم نه حافظم كه "طوطي شكر شكن "باشم يا سخني بليغ و حكيمانه بسازم كه خلق الله انگشت به دهان ريش كنند . پس طبعاً نيز اميدي به گذار ره گم كرده اي از اين بيراهه را ندارم و يا آرزومند تمجيد و تائيد بني بشري نيستم كه بعيد مي نماياند فقط چنان خسته و كسل از سالهاي افسردگي خمودگي و روزمرگي ام بودم كه جز نوشتن چاره اي ندانسته ام ؛ براي تولدي دوباره ، شايد تولد وبلاگ "مفتون 61" آغازي هم براي من مفتون باشد تا خود را دريابم .
حقيقت اينستكه اصلا به هاردديسك كامپيوترم اعتماد ندارم كه ذهنياتم را دركنجي ازسكتورهاي آشفته آن تلنبار سازم ضمن آنكه خاطر خوشي از كاغذ سياه كردن هايم ندارم ، فكر ميكنم اين توجيهي باشد براي پراكنده نويسي هاي من در اين مجال .




+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 6:19 قبل از ظهر  توسط مسعود سيفي گ  |